اول از همه سال نو را به همه شما دوستان گلم تبریک می گم.امیدوارم سالی پر از سلامتی و شادی
پیش رو داشته باشید.از همه شما دوستان گلی که برای من نظر گذاشتید ممنونم .
به زودی با یک پست جدید میام![]()
در ضمن این پستی را که می زارم مال برادر گلم هامی است .ازش ممنونم
آخر...
شبها که عبور می کنند ،
تاریکی خود را در کوچه ها جا می گذارند
و روزها، بی تابی شبها را در جریان دارند.
.
شبانه روز یعنی جستجوی مهتاب و آفتاب بدنبال هم
.
از جنس هم نیستند ولی بدنبال حقیقت در خلاف آمد عادت هستند
به این امید هستند که هم دیگر را دمی ببینند و این داستان آفریده شدن سحر است.
همان لحظه کوتاه دیدار که تماما سرشار از حس تلخ جدائیست.
.
سحر ، باهم بودنی کوتاه ، ... . همان وعده گاه گرگ و میش .
سحر ، رویائی و باور نکردنی . رسیدن مهر و مهتاب به هم
.
.
.
.
قصه من و تو مثل مهر وماهه جستجو حتی برای نرسیدن
بعد از اون برای عزیزترین عزیزش همه چیز را به جون می خرید.۱۰ روز بود برای لقمه ای نان کار سختی
را قبول کرده بود.درد می کشید و غم داشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاره.به عشق اینکه در
تمام این شبها کنار عزیزش بود.شب آخر بود خسته و غصه دار از جدا شدن اما فکر می کرد شاد داره
جدا میشه.تا نیمه ای از راه با هم بودن .صحبت شد و اون فقط به علت اینکه خودش رو نزدیک حس
میکرد برای یاد آوری تو صحبت هاش گفت تو این مدت فهمیدم تو اونی نیستی که می گی خیلی سخته
آدم اونی باشه که واقعا دوست داره پس ادعا نکن.و از این حرفها...
اما فکر نمی کرد نتیجه ی حرفش این بشه که تو خیابون سرش داد بزنن /حولش بدن/مثل یک آدم کثیف
بکشنش و کشان کشان ببرنش/جلوی روش فلاکس چای رو بکوبند زمین خرد کنند و کار به جایی برسه
که همه با انگشت نشونش بدهند و در آخر بیفته تو بیمارستان و همه اینا فقط به خاطر اینکه حقیقت
را گفت .خستگی رو شونه هاش موند. بله حقیقت تلخه اما ای کاش برای حقیقت ارزش قایل بودیم و
سرمون رو تو برف فرو نمی کردیم
این فقط گول زدن خودمونه .قبول حقیقت شجاعتی می خواد که داشتنش خیلی سخته و هر کسی
نداره.
چون نیک بنگری... زندگی ، آموزگار شگفتی ست
با دست مایه ی تجربه های شیرین و خاطرات تلخ
درک عمیق روزهای غذاب ، بسی دشوار است
اما در امتداد همین روزگار سخت
به اکسیر قدرت در آمیزی و استقامت آموزی
و تجربه می کنی که با آهنگ هرروز همپای شوی و در تقابل آن استوار باشی
چه غم از پیمودن کوته راهی به درد
و کشیدن باری به ناکامی
و می آموزی تمنای تو هر چه به سادگی رو کند
پاداشی ، بایسته تر فراچنگ آری
و آنکه باختن ، همیشه گامی دیگر است
به سوی بردن و پیروزی
و دیگر بار چون به عادت دیرینه
زندگی لب به خنده گشاید
خویشتن را باز می یابی
توانمندتر از پیش و به دانشی فراخ
از تمامیت بی انتهای خویش
و آنگاه قدر ِ آرام و کام ِ لحظه های خوب را دریابی
به ژرفایی که هرگز نمی شناختی
-
دونا لوین

مهر آنست که...
با همه ی توان خویش دیگران را یاری کنی
تا به رویای خویش واقعیت بخشند
و دنیای صمیمیت و تکاپوست به شنیدن و ادراک
و از آن پس انجام هر آنچه بتوانی
و اندوختن آنچه شایسته باشد
مهر ناهمگونی را می پذیرد
و طغیان گه گاه و نابجای احساس را
مهر توان و شوق رهایی از خویشتن است
و آیینه ی آتش و آب
به گرمای محبت و بیرنگی دم سردی
و پیمانی ست
که نان ِ شادمانی و رویش و سرشاری را
میان تو و دیگران تقسیم کند
-
بارب آپهام
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني
است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است!!!!!!
بذر غیرت در زمین می کاشتی
زهر عشق حق به هم داویختی
در رکوعت می به ساغرریختی
با سلام به تمامی دوستان عزیزم
در آغاز فرا رسیدن ایام سوگواری امام سوم شیعیان را به همه ی شما عزیزان تسلیت میگم .در ضمن از وقفه ی طولانیی که در آپ کردن مطالبم پیش آمد عذر خواهی میکنم و در همین جا میگم که به خاطر گرفتاری هایی که پیش آمده معلوم نیست بتونم زود آپ کنم یا نه اما مرتب سر می زنم.
از نظرات شما دوستان عزیز در این مدت هم واقعا ممنونم.
مگر میشود جز در قاموس خدا جای دیگری مرگی به این زیبایی یافت؟پرواز روح زنده ی گیاه را اینگونه رویاگون تماشا کرد و بر خزانش اشک نریخت؟
به راستی مگر میشود؟...
بزدایم ز سر اپای وجود/تار صد باید و هر نام و نشان
در تلاشم که جدا سازم خویش/از فریب و دغل فرداها
دور سازم ز سر اندیشه ی زشت/بیم نابودن و بدرود جهان
در تلاشم که فراموش کنم/آنچه پیوسته به صد خاطره ها
آنچه جز نقش خیال و یادی/در سرم نیست نشانی از آن
در تلاشم که ز سر دور کنم/ترس رخ دادن هر حادثه را
بیم اینگونه شدن یا که هراس/که اگر گشت چنین یا که چنان
در تلاشم که به دست آرم باز/حالت کودک نو خاسته را
شادی و بی غمی و شنگولی/جوشش و کوشش و فارغ ز کسان
در تلاشم که فقط زیست کنم/در فرا گرد "کنون" لحظه ی حال
دوست باشم همه را خرد و کلان/یار باشم همه را پیر و جوان
در تلاشم که ز سر دور کنم/داشتن خواستن بی پایان
شاد باشم به هر آنچه است مرا/نی در اندوه کمی و فقدان
مدتیه بد جور گرفتار شدم.نتونستم آپ کنم.![]()
اما امشب به دلیلی دلم نیومد آپ نکنم اگه گفتین چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب تولدمه
فردا روزیه که من چشم به این جهان گشودم![]()
اصلا نمی دونم چه حسی دارم؟خوشحال باید باشم یا ناراحت؟![]()
هزاران سوال تو ذهنمه مثلا چه قدر تا الان برای بقیه مفید بودم؟خودم چه قدر از عمرم را خوب گذراندم؟
در آینده چه قدر می توانم مفید باشم؟و ای کاش این سوال ها فقط امشب تو ذهنم نیاد تا بتوانم حد
اقل از بقیه ی عمرم خوب استفاده کنم.خب بگذریم![]()
اگر بتوانم زود آپ می کنم اما مرتب سر می زنم.دعا کنید مشکلم زود حل بشه راحت بشم.![]()
فعلا...

